تبليغاتX
دل نوشته های دیندامال
دل نوشته های دیندامال

اشتباهی شماره خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی می‌گفت مینا ‌جان تویی؟ هی می‌گفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز می‌گفت مینا جان تویی مادر؟ می گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شد.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

نمیدونم این همه محبت تو رو چطوری جبران کنم.پاسخ وسعت دوست داشتن تو رو چگونه بدم.

ممنونم عزیزم.خداوند تو رو همیشه واسه من نگهداره.تو بهترین نازهای منی.

ممنونم عزیزم...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

سال نوروزی ما ایرانیان هم نزدیک شد و روز شمار معکوس خورده.من  سال جدید رو به همه دوستان و آشنایان این بلاگ تبریک عرض نموده و آرزوی شادکامی و بهروزی و پیروزی براتون دارم.

طبق معمول هر سال عازم سفر شدیم و میریم ولایت.میرم به روستایی که متولد شدم یعنی جایی که  سال رو از صفر شروع کردم.اما تولد دیگه ای هم داشتم اون هم اینجا تهران شهری که خیلی دوستش دارم .

من به زادگاهم سالی دوبار سفر میکنم یکی ایام نوروز که نزدیک به ۲۰ روز میشه دیگری هم معمولا اواخر تابستونه که بیشتر از ۷ روز نیست.البته این نوع انتخاب فقط بخاطر درسی که میخونم.

سال نو بر ایرانیان مبارک

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

و اما امروز یکی از زیباترین روزهای من.البته روزهای زیبا تو زندگی من کم نیست مخصوصا از سال ۷۸ به بعد...خدا رو شکر.این مطلب رو مینویسم که بعدها این روز رو بیاد بیارم و انرژی بگیرم و دنباله راه رو با قدرت هر چه تمامتر پیش ببرم.امروز قسمتی از کاشته های خودم رو در مزرعه علم برداشت کردم.امیدوارم باشیم و این کاشته های روزمره رو در آینده نزدیک بطور کلی برداشت کنم و محصول خوبی برداشت کنم که هم خودم لذت ببرم هم خلق خدا...به امید آنروز
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

نمیدونم چرا هر وقت بارون میاد  من یاد تو می افتم.

شاید بخاطر اینه که هر وقت بارون میومد زنگ میزدی و با نهایت ذوق میگفتی :وای داره بارون میااااااد..!

و امروز که بارون بارید کلی بیاد تو ذوق زده شدم و فردایی که بارون بیاد...

شاید یه روز بارون تو شدم و تو از دیدن من ذوق زده شی

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

تابستون و حتی بهار یکی از وظایف من در دوران کودکی این بود برای مرحوم پدرم و گاهی برادرام ناهار میبردم سر مزرعه.همیشه توی مسیر ۲کیلومتری از وسط گندمزارها یا مزارع لوبیا و یونجه و... عبور میکردم تو این مسیر ۲۰تا ۳۰ دقیقه ای دنیایی از خیال بسرم میزد که هنوز دقیقا همه اون خیالها رو بیاد دارم.واقعا در طول این مسیر اصلا متوجه رسیدن به سر مزرعه نمیشدم زمان بسرعت سپری میشد.لابه  لای اون گندمزارها که بعضا حتی از قد من هم بلندتر بود  با صدای بلند فکر میکردم و با خودم حرف میزدم. در این نیم ساعته خودم رو بجای آدمای موفق میذاشتم.یه بار بجای ابوریحان بیرونی یه بار بجای ادیسون یه بار بجای پاستور و گاهی هم خودم رو داماد خان روستا تصور میکردم و تا رسیدن به سر مزرعه بچه دار هم میشدم و واسه خرید میرفتم از مغازه های دهمون رب گوجه میگرفتم.لابد میپرسین چرا رب گوجه؟واقعا نمیدونم اولین کلمه ای که در هر بار خیالپردازی به ذهنم میرسید رب گوجه بود.

از همه بیشتر ادیسون رو خیلی دوست داشتم.و شاید تلاش امروز من هم برای زندگی کردن و لذت بردن از این اوقات هم مدیون الگو برداری از ادیسون باشم.چون ادیسون فردی تلاشگر بود. یادمه یه روز خونده بودم ۲۰۰۰ بار یه آزمایش رو انجام داد این یعنی خدای کوشش و همت.هر وقت برق خونمون میرفت صلوات میفرستادیم و هر وقت هم میومد ۳بار صلوات میفرستادیم و من همش میگفتم اینار و واسه ادیسون میفرستیم چه حالی میکنه این ادیسون...یه روز من هم ادیسون میشم و همه میخندیدن... دیونه.

خلاصه توی این نیم ساعت زندگی موفق و مرفه هیچ کسی حاضر نبود که منو دیوانه خطاب کنه یا بگه

-نگاه کن ببین دیوانه شده داره با خودش حرف میزنه..!

معلم عزیز از نظر من زندگی یعنی لذت بردن یعنی زمان به تندی سپری شدن یعنی متوجه راه نبودن

شاید روزی ادیسون شدم...

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

در سیاره بعدی یک میخواره سکونت داشت.این دیدار کوتاه بود اما شاهزاده را سخت غصه دار کرد. میخواره ساکت نشسته بود و دربرابرش چند بطری خالی و همینطور چند بطری پر دیده می شد.
شاهزاده از او پرسید:"اینجا داری چکار می کنی؟"
میخواره با حالی افسرده جواب داد :" دارم مِی می نوشم."
شاهزاده پرسید:" چرا می نوشی؟"
میخواره جواب داد :"برای اینکه فراموش کنم"
شاهزاده کوچولو که حالا برایش متاسف شده بود پرسید: "چه چیزی را فراموش کنی؟"
میخواره در حالی که سرش را پایین انداخته بود اعتراف کرد که :"شرمندگیم را"
شاهزاده که می خواست به او کمک کند مصرانه پرسید: "شرمندگی از چی؟"
"شرمندگی از میخوارگی" میخواره با این پاسخ خود دنباله گفت و گورا قطع کرد و خود را در حصاری از سکوت زندانی ساخت.و شاهزاده کوچولو مات و متحیر از آنجادور شد.
همچنانکه به راه خود ادامه می داد با خود گفت:"بدون شک آدم بزرگ ها خیلی خیلی عجیب اند."

شاهزاده کوچولو- آنتوان دو سن اگزوپری
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

برنامه بچه های دیروز یا۳۰+که از شبکه تهران نشون داده میشه منو شدیدا احساسی میکنه.یکی از بهترین برنامه هایی که صدا وسیما نشون داده.انگار که خانم رضایی یا خانم خامنه هیچ تغییری نکردن ولی ما خیلی تغییر کردیم.چقدر دلم میخواد کتابهای دبستانمو داشته باشم.مخصوصا اول دبستان.

یکی از دوستانم ازم پرسید: آیا دوست داشتی به دوران کودکی برگردی؟خیلی عجولانه گفتم نه اصلا دوست ندارم  همین سختی ها رو دوباره طی کنم تا به اینجا که هستم برسم.

امانه الان که به دوران کودکی خودم نگاه میکنم خیلی دلم میخواد به اون دوران برگردم. دوباره کودک بشم پیش پدر و مادر و برادرا و خواهرام باشم کاش میشد.دلم برا همشون تنگ شده...دلم برای حرف زدن پدرم تنگ شده برای نصیحت کردناش.برای دعواهای بین ما برادرا دلسوزی خواهرا و مدیریت سختگیرانه توام با مهربانی مادر...وای خدا...

دور فلک درنگ ندارد...چقدر فاصله ها زیاد شده خیلی زیاد...کاش  میشد...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

سالها گذشت و فهمیدم لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی برنج باش و در پهنای آن، لباس.

و اگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی!!!

همه اتفاقات همیشه با هم رخ میده؟من روز پنجشنبه ویندوز عوض کردم از قضا همون روز شرکتی که من ازش اینترنت پرسرعت میگیرم تصمیم میگیره که سرعت رو افزایش بده.بعد از این اقدام انتحاری شرکت دیگه نتونستم بیام نت.بعد از کلی دکتری کردن روی سیستم بیچاره و کلی کلنجار رفتن با اون و عوض کردن خیلی از ویژگیهای ویندوز و محدود کردن اون که فکر میکردم بعد از عوض کردن ویندوز حاصل شده آخرش نشد که نشد.

به شرکت زنگ زدم که چرا اینجوری میشه؟ شروع میکنن به خزعبلات گفتن.تا اینکه دیروز مجبور شدم مودم  رو به شرکت مربوطه ببرم تا زیر بار لود تست شه و از من اصرار که مودم هیچ ایرادی نداره ایراد از سرویس شماست و انکار از اونها  که شما نمیدونین ما بهتر میدونیم.

مودم رو بردم تحویل دادم و  روشون سیاه شد مودم مشکلی نداشت.تا اینکه متخصص شرکت یادش میاد که از روز پنجشنبه  سرعتها رو بخاطر رفاه حال مشریان افزایش میدن. بعد از این همه بلا که سرم امد تازه  خواهش کردم من این سرعت که شما میدین رو نمیخوام سرعت منو ببرین رو حالت قبل.دیگه بدون اطلاع ما هر کاری نکنین.در ضمن خانم متخصص شما میتونستین همون روز که من زنگ زدم این موضوع رو به من بگین نمیتونستین؟

تا اینکه امروز سرعت اینترنت بنده رو به حالت قبل رسوندن و من الان به نت امدم.این هم از متخصصین آی تی ما.

نتیجه اخلاقی:تفسیر “یک دقیقه”، از زبان کسی که پشت در توالت منتظر ایستاده با کسی که داخل توالت نشسته , نشون می ده که زمان یک تعریف واحد نداره!!! بنظر شما تفسیر یک روز چیه؟۶روز فکر و زندگی منو مختل کردن.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

سنگ ها هم حرف هايي ميزنند

گوش كن ! خاموش ها گويا ترند!

از در و ديوار مي بارد سخن.

تا كجا در يابد آن را جان من

در خموشي هاي من فرياد هاست

آن كه در يابد چه مي گويم كجاست؟

 نمیدونم این شعر زیبا از کیه و خیلی شبیه شعرای مولوی. اینطور نیست؟

دیروز از ۳ نفر از همکارام  که دختر دارن سوالی پرسیدم و آن سوال این بود:

اگه یه جوون روستایی تونسته وارد دانشگاه تهران بشه و اونجا با دخترای شما آشنا بشه و دوست بشن بعد از ۴ سال بخوان باهم ازدواج کنند شما چیکار میکنین؟ موافقت میکنین؟

جالبه بدونین فقط یکی شون تهرانیه دو نفر دیگه شبیه خود من از روستا وارد تهران شدن یکی از روستاهای گیلان یکی از روستاهای تبریز. و جالبتر جوابی که گرفتم.روستای گیلانی توضیح واضحات میداد که اگه این بشه اگه اون بشه من اله میکنم.جواب قاطع روستای تبریزی نه نمیدم. ولی تهرانی کمی فکر کرد و گفت باید ببینم اون جوون تا چقدر از لحاظ روانی سالمه..! من فکر میکنم هر سه به طریقی خواستگاری این جوون تلاشگر رو رد کردن.چرا تلاشگر؟ چون از هیچ به هست رسیده وقطعا چنین جوونی به بزرگتر از اینها هم دست پیدا میکنه.

نظر شما چیه؟

در ضمن سوال کاملا فرضی بود.این دوستان دختر دم بخت ندارن همه کوچیکن.این موضوع هیچ ارتباطی با من نداره.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط دیندامال| |

بعضی روزا احساس میکنم که ای کاش یه چوپون ساده بودم. راحت... فقط به گوسفندام فکر میکردم به اینکه فردا به کدوم کوه  به کدوم صحرا ببرمشون.البته سختیهای خودشو داره ها...چون بچه که بودم بره ها رو بدست ما مسپردن ما هم به صحرا میبردیم. گوسفندها رو هم بدست چوپان میدادند.

میدونی چرا این احساس گاهی سراغ من میاد. دلایلی داره: اگه باهشون- منظورم همون چوپان محترمه- حرف زده باشی متوجه میشی چقدر به زندگی راحت و آسوده نگاه میکنن.براشون مهم نیست که شهاب سنگ  داره به سمت زمین میاد یا فلان بازیگر آمریکایی یا ایرانی چه فیلمی رو پرده داره یا نتیجه فوتبال چی شد. یا برنامه های آبکی صدا و سیما رو نگاه کنه.اصلا  به تلویزیون نگاه نمیکنن.زندگی رو انچنان که ما پیچیده اش کردیم نگاه نمیکنن. خوش بحالشون.از هوای پاک استفاده میکنن.من الان بدون لپ تاپم نمیتونم زندگی کنم بدون اینترنت هم سخته برام حتی از نون شب هم برام ارزشمند تر شده.از ۱۷ فروردین تا الان که دارم این متن رو مینویسم مادرمو ندیدم.چرا؟ چون همش یا دانشگاهم یا سرکار یا مشغول نوشتن گزارش و پروژه یا هم مشغول سرچ و جستجو در اینترنت و سایت های علمی. دارم به کجا میرم؟

البته میدونم به کجا دارم میرم ولی روز به روز داره پیچیده تر میشه زندگی رو فعلا دارم صفر ویک میبینم.

حلا شما قضاوت کنین بهتر نبود هیچوقت به شهر نمیومدم و راحت و آسوده به شغل شریف کشاورزی و دامداری مشغول بودم.هرچی میکشم از اصفهانه.از اصفهان شروع شد الان هم که تهران فردا کجا...

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

این لالایی رو مصطفی رحماندست گفته :

گنجشک لالا سنجاب لالا آمد دوباره مهتاب لالا لالا لالا لالایی لالالالایی لالالالایی ”گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه لالا لالایی لالالالایی لالا لالایی لالا لالایی جنگل لالا لالا برکه لالالا شب بر همه خوش تا صبح فردا شب بر همه خوش تا صبح فردا لا لا لالایی لا لا لالایی لا لا لالایی لا لا لالایی لا لا لالایی لا لا لالایی لا لا لالایی لا لا لالایی لا لا لالایی لا لا لالایی

خب بچه های شهری همگی مثه اینکه از نوای این شعر خاطره دارن.ما بچه های روستا اینو تازگیا شنیدیم.

خیلی دلم برای روزهای کودکی تنگ شده.به یه لنگه دمپایی پاره یا کهنه نخ بلندی وصل میکردیم کلی خاک بار اون میزدیم و قام قام صداکنان نخ رو میکشیدیم یعنی کمپرسی ما داره میاد.کلی بازی سرو صدا هیچ کسی رو هم آزار نمیدادیم.هیچ همسایه ای رو از خواب بیدار نمیکریدم البته با سر وصدامون.چون میدون بازی ما یک کیلومتری با منازل مسکونی فاصله داشت.اما الان چی؟تهران...آپارتمان...تازه دیوارهای این آپارتمانا رو اینقدر نازک گرفته اند خیر ندیده ها که شبا صدای ناموس همسایه بالا و پایین رو میشنوی.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

یکی از دوستان این مطلب رو برای من ایمیل کردن که دیدم خالی از لطف نیست شما هم بدونید:

هر شخص داراي سلول هاي سرطاني در بدن خود است . اين سلول هاي سرطاني در آزمايشهاي استاندارد خود را نشان نمي دهند تا آنکه به مقدار چند ميليارد سلول افزايش يابند. زماني که پزشکان به اشخاص مبتلا به سرطان اعلام مي کنند که ديگر در بدن آنها سلول سرطاني وجود ندارد ، اين حالت فقط بدان معناست که آزمايشها ديگر قادر به رديابي و پيدا کردن سلولهاي سرطاني نيست زيرا آن سلول ها به مقدار قابل رد يابي شدن در بدن وجود ندارند.
 
سلولهاي سرطاني بين شش تا  ده مرتبه در دوره زندگي يک انسان پيدا مي شوند.
 
زماني که سيستم ايمني انسان قوي باشد سلولهاي سرطاني از  بين مي روند و از ايجاد تومور سرطاني جلوگيري مي شود. 
زماني که شخص بيماري سرطان دارد نشانه آنست که وي داراي کاستيهاي تغذيه اي شده است . اين کاستي ممکن است منشاء ژنتيک ،محيطي ، غذا ها و عواملي درشيوه زندگي باشد.

 براي غلبه بر کاستي هاي متعدد تغذيه اي ، تغيير در رژيم غذايي شامل اضافه کردن بعضي  مخلفات غذا يي ، سيستم ايمني بدن را تقويت مي کند.
شيمي درماني ضمن آنکه باعث مسموم کردن فوري سلول هاي سرطان است که سريع رشد مي کند سلول هاي سالم بدن درمغز استخوان و ديواره روده ها و غيره را که سريع رشد مي کند نيز از بين مي برد و مي تواند سبب ضايعه عضو بدن مثل کبد ، کليه ها و قلب و ريه ها و غيره شود..

پرتوگيري ضمن آنكه سلولهاي سرطاني را نابود مي کند سلولهاي سالم را نيز مي سوزاند، ضايع مي کند وباعث تخريب آنها مي شود.
 درمان اوليه با شيمي درماني و پرتو درماني غالبا  اندازه تومور را کاهش مي دهد. با اينوصف شيمي درماني و پرتودرماني درازمدت به نابودي بيشتر تومور منتج نمي شود.
 زماني که بدن تحت تاثير مسمو ميت ناشي از شيمي درماني و
 پرتودرماني قرار مي گيرد سيستم ايمني در معرض خطر و نابودي واقع مي شود بنا براين شخص ممکن است مقاومت خود را در برابر انواع مختلف عفونتها و پيچيدگيهاي ناشي از آن از دست بدهد..
شيمي درماني و پرتو درماني مي تواند باعث جهش ژنتيکي سلولهاي سرطاني گردد و مقاوم و پايدار شود ونابود کردن آنها مشکل خواهد شد. جراحي مي تواند باعث گسترش سلول هاي سرطاني به ديگر نقاط بدن شود.

 يک راه موثر مبارزه با سرطان  نرساندن غذا به سلولهاي سرطاني است ..  عدم رساندن مواد غذ ايي مورد نياز سلول براي جلوگيري از افزايش و چند برابر شدن تعداد سلولها است.

 سلولهاي سرطاني از چه موادي تغذيه مي شوند
 
  قند تغذيه کننده سرطان است. با قطع مصرف قند يک عامل مهم تامين غذا براي  سلولهاي سرطاني قطع مي شود .
 جانشين هاي قند نظير
 NutraSweet ، Equal ، Spoonful و غيره با A  spartameساخته مي شود و زيان آوراست. يک جانشين طبيعي بهترعسل مانوکا يا ملاس ناشي از قند سازي است ليکن مقدار مصرف آن بايد بسياراندک باشد. نمک سفره داراي افزودني شيميايي است که رنگ آنرا سفيد کند..
 جانشين بهتر نمک سفره نمک حاصل ازآب دريا و يا Brag's aminos است.

شير باعث مي شود که بدن بخصوص در سيستم گوارش (معده و روده ها) مخاط درست کند. سرطان ا ز مخاط تغذيه مي کند .     با قطع مصرف شير و جانشين کردن آن با شير سويا سلولهاي سرطاني در برابر بي تغذيگي قرار مي گيرند.
   سلولهاي سرطاني در محيط اسيدي مقاوم و پايدار مي شوند.. رژيم مبتني بر گوشت قرمز اسيدي مي شود و بهترين آنست که ماهيخورده شود و بجاي مصرف گوشت گاو و خوک مقدار کمي  گوشت جوجه مرجح است. گوشت قرمزهمچنين محتوي آنتي بيوتيک هاي دامي ، هرمون هاي رشد و انگل است که تماما بخصوص براي اشخاص مبتلا به سرطان آسيب رسان است .
 
   رژيم با 80% سبزيجات تازه و آب ميوه و بنشن ، دانه هاي نباتي ، آجيل ها و مقداري ميوه بدن را در محيط  قليايي قرار مي دهد. ازغذاهاي پخته شده شامل بنشن ،حدود    20% مي تواند به بدن برسد. آنزيم هاي زنده در آب سبزيجات تازه به آساني جذب مي شود و ظرف 15 دقيقه به سطوح سلولي مي رسد تا سلولهاي سالم را رشد کافي دهد و تقويت کند... براي بدست آوردن آنزيم هاي زنده بمنظور ساختن سلول هاي سالم کوشش کنيد آب سبزيجات تازه ( بسياري از سبزيجات از جمله جوانه لوبيا ) مصرف کنيد و دو تا سه مرتبه  در روز مقداري سبزيجات خام بخوريد.
 آنزيم ها در حرارت 104 درجه فارنهايت (يا 40 درجه سانتيگراد) ازبين مي روند.

  از خوردن قهوه ، چاي وشکلات که داراي کافئين زياد است پرهيز کنيد. چاي سبز جانشيني بهتر و داراي خواص ضد سرطان است. بهترين نوشيدني آب است.براي جلوگيري از ورود توکسين هاي معروف(مواد سمي ) و فلزات سنگين در آبهاي لوله کشي به بدن ، مصرف آب تصفيه شده يا فيلتر شده مناسب است. ا ز خوردن آبهاي تقطير شده پرهيز کنيد.
   هضم پروتئين گوشت قرمز سخت است و نياز به مقدار زيادي آنزيم گوارشي دارد. گوشت هضم نشده که در روده ها باقي بماند فاسد مي شود و مسموميت ايجاد مي کند.
  ديواره هاي سلول سرطاني داراي پوشش پروتئين خشن است.  با صرفنظر کردن از خوردن گوشت يا کمتر خوردن آن آنزيم بيشتري براي حمله به ديواره هاي پروتئيني سلول سرطان آزاد مي شود و به بدن امکان مي دهد سلول هاي سرطاني را از بين ببرد..
 
  بعضي مکمل ها : IP6,
 ((.Flor-ssence, Essiac, anti-oxidants, vitamins, minerals, EF A s etc)) سيستم ايمني را بهبود  مي بخشند تا سلولهاي مبارزه کننده و کشنده خود بدن را براي از بين بردن سلول سرطاني تقويت کنند. مکمل هاي ديگرنظير ويتامين اي  (E) توان برنامه ريزي کشتن سلول يعني روش معمولي خلاصي يافتن از سلول هاي آسيب ديده ، غير ضروري و غير لازم بدن را دارند

  سرطان بيماري جسم و روح و روان است. داشتن روحيه مثبت و پيکار جو به شخص مبارزه کننده با سرطان کمک مي کند که به بقاي خود ادامه دهد. خشم و عدم بخشش و تند خويي بدن را در برابر محيط پر تنش وترشرويي قرار مي دهد. بياموزيد که روحيه اي توام با عشق و بخشندگي داشته باشيد. بياموزيد که همواره حالت آرامش و دلي آرام داشته باشيد و از زندگي لذت ببريد.
 
 سلول هاي سرطاني درمحيط حاوي اکسيژن توان ماندن ندارند.ورزش روزانه وتنفس عميق باعث مي شود که اکسيژن به لايه هاي سلولي برسد . اکسيژن درماني روش ديگرِي براي از بين بردن سلول هاي سرطاني است.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

ممنونم از دوستانی که تولد منو بصورت خصوصی تبریک گفتند.از شما دوست عزیز هم ممنونم که حال منو پرسیدین؟

من خوبم مرسی امیدوارم که حال شما هم خوب باشه.چند وقتی بود که اینترنت نداشتم ونمیتونستم به شبکه وصل شم.چون لپ تاپ من مودم  نداره البته همه لپ تاپ های جدید بدون مودم هستند و مجبوریم از تکنولوژی جدید جهت اتصال به شبکه استفاده کنیم.و مخابرات هم که خیلی سریع به ارباب رجوع جواب میده واسه همینه که بنده ۱۵ روز واسه جابجایی پورت خودم منتظر موندم.خدا بهشون قوت بده که این همه کار میکنند و ملت از خیرشون در آسایش بسر میبرند.

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

بجای خونه رهن کردن اقدام به خرید خونه کردم.خوبه این افزایش اجاره بهای سنگین تهران ما رو   آخر صاحبخانه میکنه.البته اگه سازمانی که براش کار میکنم با انصراف من از پروژه ساخت مسکن که قرار بود اسفند ۸۸ تحویل بدن و ندادن بپذیره و وامی که میخواستن رو پروژه بدن رو به خودم بدن تا خودم خونه بخرم.البته قرار شد تو کمیسیون مطرح شه و قولهایی هم دادن که چون پروژه رو سر موعد مقرر ندادن احتمالش هست که اگه بخوای انصراف بدهی اون وام رو به خودم بدن.امیدوارم بشه.بقول شاعر تصویر را باور مکن.

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور مکن

تصویر اگر زیبا نبود از نو دوباره رسم کن

تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور مکن

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

سلام دوستان عزیز.

الان فصل جابجایی خونه منه.یکم چه عرض کنم زیادی فکرم مشغوله.تا ۲سال پیش اجاره بها میشد یک پنجم قیمت خونه اما الان هیچ سیستمی نداره کاملا بازار آشفته ای داره.توی محلی که من زندگی میکنم یه خونه ۵۰ متری رو ۱۵تا ۱۶ میلیون رهن کامل قیمت گذاشتن درصورتیکه همین خونه با همین متراژ رو اگه طبق قواعد بنگاه ها یعنی همون یک پنجم قیمت خونه باید ۱۰ میلیون بابتش پرداخت کنیم.این ۶میلیون از کجا و طبق چه اصولی مستاجران باید پرداخت کنند.بمیری ای مسئول.

دیروز با یکی از این بنگاه های املاک تلفنی صحبت کردم میگفت یه واحد ۵۳ متری در این محل صاحبخونه قیمت گذاشته ۲۳ میلیون.پرسیدم طبق چه اصولی جواب داد ای بابا کو اصول؟خونه خودشه هر جور که دلش بخواد قیمت میذاره.پرسیدم حالا کسی هم هست که این قیمت اجاره کنه؟ گفت تا الان که نه.

اخه خونه خراب(صاحبخانه) تو همین الان اگه به قیمت بنگاه خونه رو اجاره بدی میشه ۱۵ میلیون بقیه اش رو از کجای ناکجا آبادت آوردی؟

آقای مسئول توکه توخونه خودت یا خونه دولت که خودت هم صاحبخونه هستی مست و خرامان نشستی عین خیالت نیست که مردم چه میکشن؟بابا یه قانونی یه ضربی زوری...

تا کی ما باید زیر بار جور و ظلم مستکبرین وثروتمندان جامعه که خودتون هم با رای همین مردم الان جزو همین قماشین باشیم. بی انصاف مگه خدا نیست؟اگه نیست به ما هم بگین ما هم بفکر چاره باشیم

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

ممنون از دوستان خوبم که همیشه به بلاگ خودشون سر میزنند

عیدتون مبارک باشه.

آرزو میکنم که شاد و سلامت باشین

سفر تشریف میبرین مراقب خودتون باشین.

ما هم میریم ولایت

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

انسان سه راه دارد:

 راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است.

 راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است.

 و راه سوم از تجربه مي‌گذرد اين تلخ‌ترين راه است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست.

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی .

پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند،

 بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند،

 بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند ،

 بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند،

 بعضی ها...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

آورده اند در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند! عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد... مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.  ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را  مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است...  عابد با خود گفت: راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، و برگشت...بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ پولی نبود! خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت... باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!  عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم!  ابلیس گفت: زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند! باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!  عابد گفت: دست بدار تا برگردم! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟  ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

گاهنامه ایرانی زرتشتی رو مرور میکنیم امشب شب بزرگی است.امشب درازترين شب سال است و به آن شب يلدا يا شب چلّه مي گويند. دي ماه را ايرانيان باستان خورماه نيز مي گفتند. نخستين روز آن خرّم روز است. اين روز و اين ماه هر دو به نام اهورامزدا نامگذاري شده بنابراين روز اوّل دي جشني بزرگ است.

مراسم شب چلّه خانوادگي برگزار مي گردد و هنوز همه مراسم آن پا برجاست. دراين بلندترين شب سال افراد دور و نزديک در منزل بزرگ خانواده گرد مي آيند و با خوردن ميوه و آجيل شب را به شادي مي گذرانند. خوردن هندوانه، خربزه، انار، سيب، به و نيز انواع خشکبار، به خصوص آجيل شيرين و تخمه بوداده شور، دراين شب معمول است. يکي دو روز قبل از فرا رسيدن شب چلّه مردهاي جوان خوانچه هاي آراسته ميوه را به خانه نامزدهاي خود مي فرستند و خود به مهماني خانه عروس مي روند. خانواده دختر نيز لباس و پارچه نبريده به جاي آن هديه مي فرستند.

خوانچه طبق مستطيل شکل چوبي است که روي آن را با سفره اي قلمکار يا ترمه مي پوشانند و بر آن ظرف هاي بزرگ ميوه را، پيچيده در زرورق هاي رنگين و آراسته با گل و نوارهاي موّاج، مي چينند. اين خوانچه را برسرمي گذارند و گاه چند مرد که هريک خوانچه اي برسردارند درپي يکديگر راهي خانه عروس مي شوند. گرد آمدن شب چلّه دور کرسي با نقل خاطرات شيرين و خواندن کتاب هاي داستاني تا ديرگاه شب ادامه مي يابد. دراين شب خوردن برف وشيره نيز معمول است. اولین برف سال را نمی خورند زیرا از پاکی آن مطمئن نیستند. درشب چله که دربیشتر جاها برف زیاد باریده، روی برف مقداری شیره ی انگور می ریزند و به صورت بستنی می خورند.

بنا بريک سنّت ديرين در روزگار ساسانیان، در نخستين روز دي ماه هرسال، پادشاه ازتخت شاهي به زير مي آمد و با جامه سپيد درصحرا برفرشي سپيد مي نشست. دربان ها و نگهبانان را مرخص مي کرد و بارعام مي داد. با دهقانان و برزگران برسريک سفره مي نشست و ايشان را برادر مي ناميد و از غذاي ايشان مي خورد. اين جشن را نود روز نيز مي گفتند زيرا ميان آن تا نوروز نود روز تمام فاصله است.

 مراسم شب يلدا مراسمي بسيار کهن و مربوط به دوران پيش از زَرتُشت و شب زاده شدن ايزدمهر است. چه، اگر بتوان درطي سال شبي را درنظرگرفت که درآن ايزدمهر -ايزدي که خورشيد گردونه اوست- متولّد شود، بايد آن شب در تاريکي و درازي از تمام شب هاي سال ممتاز باشد و چنين شبي همان شب يلداست. قرينه ی اين امر آن است که يلدا کلمه اي سُرياني و به معني "ميلاد" است. هنگام رواج آيين مهر در اروپا، مراسم شب يلدا با شکوه تمام برگزار مي شد. هنگامي که مسيحيت، پس از کشتار بي رحمانه ی پيروان مهر، دراروپا رواج يافت، اولياي دين جديد پي بردند که برانداختن برخي سنّت هاي آيين مهر ناممکن است و ياد آن هم چنان درخاطر مردم زنده خواهد ماند. از اين روي شب ميلاد ايزدمهر را به ميلاد مسيح بدل کردند که در 25 دسامبر برگزار مي شود. فاصله مختصري که ميان اين دوجشن وجود دارد براثر اشتباه محاسبه در تقويم پديد آمده و ميلاد مسيح همان شب يلداي پيروان مهر است که در ايران نيزگرامي داشت آن با رواج دين زَرتَشت نيز ازميان نرفته و هنوز هم مردم بي آن که علّت آن را بدانند، آن شب را بزرگ مي دارند.

جشن نوروز این یادگار۳۰۰۰ ساله دوره هخامنش بعدها به آغاز سال نو تبدیل شده در حالیکه آغاز سال نوی ایران باستان در روز اول زمستان است.پس دی ماه از پر جشن ترین ماه های سال ایرانیست به شادی سپری کنیم. سال نو مبارکیلدا مبارک

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است: افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان، شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

به نظر شما اگر قضیه بر عکس بود، آقایان چه کار می کردند؟

نتیجه گیری از نظرات دوستان :خیلی نظرتون منفیه نسبت به آقایون. بیچاره صنف مردان

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

عملي پرواز ناک ! که شما در آن عقلتان را از دست داده و تصميم ميگيريد با توسل به يک کش ! از ارتفاع خيلي ! به پايين ميپريد ، اين حرکت در ايران حدود ۳۰-۴۰ هزار تومان آب ميخورد !
شما هم براي سنجش و افزايش جسارت و تجربه لذتي وصف نشدني بانجي جامپينگ را امتحان کنيد.
اندر فوايد بانجي جامپينگ همان بس که در روايت آمده :
ملتي پيشرفت نکرد مگر به مشورت و بانجي جامپينگ ! خداييش هم بعد از پرش بطورکل مشکلاتتان را فراموش خواهيد کرد . دستکم ۷ روزکاري يک لبخند احمقانه اي روي لبانتان نقش مي بندد و بطور متوسط ۴-۵ روز آتي را فقط به کارهاي خوب مشغول خواهيد شد . همچنين اگرچه حين پرش کمي آلودگي صوتي کافدار از خودتان بروز خواهيد داد ولي بعد از اينکه پاهايتان روي زمين قرار گرفت بشدت انساني مودب و فرهيخته و اهل شعر و ادب خواهيد شد !
لذا
اگر صاحبخانه جوابتان کرده
اگر فقط ۴۰ هزار تومن تو حسابتون پول داريد
اگر براي دوست دخـتـرتان خواستگار آمده
اگر دوست پـسرتان زنگ زده و براي عروسيش دعوتتان کرده
اگر سندرم IBS
و PNS و آي لاو يو PMC داريد
اگر آزو چيز و يا چيزونيسموس داريد
و اگرهاي ديگر …
توصيه مي کنم حتما اين ۳۰-۴۰ هزارتومان را بپردازيد و از آن بالا بپريد و خانواده اي را از نگراني برهانيد .
روال کار هم به اينصورت است که يکروزي شما داريد از خيابان رد مي شويد يکدفعه خر گازتان مي گيرد
يا بطور نامحسوسي در طول هفته احساس مي کنيد گوشهايتان مخملي شده .
در اين حالت شما زنگ مي زنيد به ايستگاه توچال و براي پرش ، جا رزرو مي کنيد .
سپس آخر هفته تشريف مي بريد توچال و برگ زريني در دفتر زندگانيتان رقم مي زنيد .
در آخر ذکر چند نکته لازم است !

٫۱  همينکه مي خواهيد از ارتفاع ۴۰ متري بپريد کافيست ، ديگر حماقت را به حد اعلي نرسانيد و حتما با خودتان دوربين ببريد . زيرا اولين پرش شما احتمالا آخرين پرشتان هم هست و واقعا حيف است که اين حماسه جايي ثبت نگردد .
٫۲ موقعي که دوستتان مي خواهد بالاي سکوي پرش برود ، حتما بزنيد پشتش و بگوييد ” پرواز را بخاطر بسپار ، کش پاره شدنيست ! ” براي روحيه اش خوب است . در روايت آمده که در اين حال خواندن ترانه ” خودکشي ” محسن چاوشي بصورت جمعي ثواب مضاعف دارد ” وقت تموم کردن کار/ شهامته دل بريدن / خط کشيدن دور همه / به حس پرواز رسيددددددددددددن ”
٫۳روال اينست که آن بالا شما را معرفي مي کنند . فلاني ، ورزشکار در رشته ي فلان . اگر خودتان را “خداداد عزيزي” معرفي کنيد براي روحيه جمع خوب است .
٫۴ اگر نمي خواهيد حين بالا و پايين رفتن هاي بعد از پرش ، يک دستتان به بند تنبانتان باشد ، قبل از پرش هرچه بند و بست در وجودتان هست سفت کنيد . يکي از دوستان ما بيشتر از اينکه به فکر جانش باشد به فکر ناموسش بود . خداييش هم بدجوري ناموسش به خطر افتاده بود ! خوب شد دوربين نبرده بوديم !
٫۵اگر قصد شاباش دادن به حضار را نداريد حتما جيبهايتان را پيش از پرش خالي نماييد . ما خودمان ۵۰۰ تومانمان را در اين راه شاباش داديم که انشاالله طرف ۳ برابرش را پول دوا-درمان کند !
٫۶ اگر قصد داريد دخترتان را شوهر بدهيد ، بجاي تحقيقات محلي توصيه مي کنم آقا داماد را يکبار بانجي جامپينگ بفرماييد . طبق مشاهدات بنده آن ۲۰-۳۰ ثانيه کذايي بعد از پرش افراد بشکل باورنکردني “خود واقعي” شان هستند . يکي بود که از پاي کوه تا آن بالا مدام بحثهاي فرهنگي-ادبي مي کرد و بدجوري نگاه يک به دويي به ما بي ادبيات ها داشت ولي وقتي پريد چشمتان روز بد نبيند ، چه مادرها که گوش فرزندانشان را نگرفتند . البته شايد هم بنده ي خدا حس مي کرد که مرگ مغزي خواهد شد زيرا بشکل نامعمولي شروع به وصيت کرد !
٫۷براي پريدن دو انتخاب داريد . يعني از شما مي پرسند که خودتان مي پريد يا هل تان بدهيم ؟ ما خودمان اول گفتيم مي پريم ولي بعد هرچه دو دو تا چهارتا کرديم ديديم نمي توانيم . به آقاهه گفتيم بيا هولمان بده . آقاهه مثکه از چشمانمان خواند که قصد داريم موقع پريدن بغلش کنيم و بپريم لذا اول خودش را بست بعد بلانسبت مثل بز هلمان داد پايين ( ما را مث بز هل نداد پايين ها ،‌خودش مثل بز ما را هل داد پايين !!! ) اغلب پرنده ها بلافاصله بعد از اينکه هل داده مي شوند ، مثل اينکه قصد تشکيل خانواده پيدا مي کنند ، زيرا بشکل غيرمتعارفي از اعضاي مونث خانواده شخص هل دهنده خواستگاري مي کنند اما ما مودب بوديم . فقط ذکر مي گفتيم و امن يجيب مي خوانديم .
کلا ۳۰ ثانيه هم نشد و اگر بخواهيم ادامه بدهيم تا صبح ادامه دارد اما ديگر ادامه نمي دهيم …

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

خیلی چاق بود. پای تخته که می رفت، کلاس پر می شد از نجوا. تخته را که پاک می کرد، بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.

آن روز معلم با تأخیر وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.» و شلیک خنده کلاس را پرکرد.

معلم برگشت. چشمانش پر از اشک بود. آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او راهیچ کس پر نکرد...

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.

قبل از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید، جای شما آن جاست. کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا می کرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت: شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس، خوب می دانیم جایمان کدام است. اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟ او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان.

سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت. با همین ابتکار و حرکت، عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

شكل طبيعي استان چهارمحال و بختیاری بر مبناي ارتفاعات مياني رشته كوه زاگرس استوار گشته و انباشت برف در ارتفاعات استان سبب شده معروفترين رودخانه هاي دايمي جنوب غربي و مركزي ايران يعني كارون، زاينده رود و دز از ارتفاعات اين استان سرچشمه گيرند.همچنین دارای جنگلهاي بلوط، زالزالك و برخي ديگر از گياهان پهن برگ و نيز آبشار ها، غارها، چشمه سارهايی با آب فراوان،از ویژگیهای این سرزمین کهن است.مركز استان (شهركرد) با 2150 متر ارتفاع در ميان مراكز استانها، بلندترين است (به همين سبب به بام ايران اشتهار يافته است).اكنون اين استان داراي ۶ شهرستان (شهركرد- بروجن- فارسان- لردگان- اردل- كوهرنگ) و ۲۶ شهر، 17 بخش، ۳۶دهستان، ۵۰۹روستا و ۹۲۹نقطه جغرافيايي مي باشد.  مردم استان عمدتا" به زبان پارسي تكلم مي كنند. در روستاها پارسي روستايي متداول است. بعضي شهرها و مناطق استان از جمله سامان،بن و تعدادي روستاهاي اطراف شهركرد به زبان تركي صحبت مي كنند. گويش بختياري كه از شاخه هاي مهم زبان پهلوي (پارسي ميانه) و گنجينه اي از واژه هاي سره مي باشد توسط بختياري ها تكلم مي شود و از پس گذر ساليان دراز همچنان دست نخورده باقي مانده است.
 قديمي ترين آثار سكونت و استقرار بشر اوليه در استان متعلق به هزاره 7 قبل از ميلاد به اين سو در بررسي و گمانه زني هاي دشتهاي لردگان، خانميرزا و فلارد در شهرستان لردگان و بلداجي (در شهرستان بروجن) و نيز در دشت شهركرد كشف گرديده است. عشاير بختياري يكي از تيره هاي آريايي نژاد ايراني الاصل مي باشند كه نياكانشان براي يافتن چراگاه مناسب و سرزمين مطلوب كوچ بي برگشت خود را از نواحي شمال آسيا شروع كردند و در حاشيه شرقي خوزستان فعلي براي هميشه سكني گزيدند. آنچه در بررسي هاي تاريخي و وضع اجتماعي و سياسي قوم بختياري بدست آمده حاكي از آن است كه بختياري ها يكي از بزرگترين قوم كوچنده ايران بوده اند كه ساليان درازي با قدرت توانستند بر قسمتي از اراضي ايران حكومت كنند. بارزترين نقش بختياري ها در تحولات دوران مشروطيت و رهبري بخش مهمي از اين جنبش عظيم ملي روي داد.

آثار سنگي صخره اي بردگوري ها (در بهمن آباد و دوآب صمصامي و سرخون) نقوش برجسته سنگي (شيرين او، الگي در بازفت) مربوط به دوره اليماييان طاق سنگي هاي حوالي جونقان پل خدا آفرين در بازفت كتيبه هاي سنگي، تصوير نگاري جهان بين. نقوش چوپاني قلعه تك كتيبه هاي سنگي رخ كتيبه هاي مشروطيت در پيرغار (فارسان).پل زمانخان پل تاريخي زمانخان در مجاورت شهر سامان واقع شده است. تفكر اوليه ساخت پل در اين مكان به دوره ساسانيان باز مي گردد.

شير سنگي بختياري ها براي پاسداشت جنگاوران و دلاوران خود بر روي قبر آنان مجسمه اي تراشيده از سنگ و به شكل شير با نقوشي از اسب و شمشير قرار مي دادند.بردگوري ها بردگوري ها (سنگ گبري ها) قديمي ترين آثار سنگي استان مي باشند كه به دوره ماد تا پايان حكومت ساسانيان تعلق دارند. در دين زرتشت به علت اعتقاد به مقدس بودن خاك از دفن كردن اجساد خودداري كرده و آنها را در محفظه هايي از سنگ كه استودان (استخوان دان) ناميده مي شد و در اصطلاح بختياري به آنها بردگوري (به معني سنگ گبري) مي گويند قرار مي دادند. در خطه بختياري در دل صخره ها و يا سنگهاي عظيم فضاهايي با متوسط طول 30/3 و عرض 2 و ارتفاع 20/1 ايجاد مي كردند كه داراي دريچه هاي مربع شكل با در سنگي بوده اند. بردگوري ها به گونه اي انفرادي و يا چند تايي حفر گرديده و بيانگر فرهنگ تدفين در طول بيش از 1500 سال در منطقه و نفوذ مذهب زرتشت و پيروان آن در اين خطه هستند. بردگوري ها در بخشهاي ديناران، ميانكوه و بازفت پراكنده اند.

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

این روزا علاوه بر درس کمی هم خودمو به دیدن فیلم قهوه تلخ سرگرم کردم.وقتهایی که حالم گرفته یا عصبانی هستم میشینم این فیلم رو نگاه میکنم کلی دور میشم از هر چی غصه است مخصوصا با بازی عارف لرستانی بلدالملک(پدر پدرسوخته)شخصیتی که به خودش گیر میده کلی میخندم.شاید این شخصیت گونه اغراق آمیز خودمون باشه.که بیخودی به خودمون گیر میدیم.بیخودی الملک رو نمیگم.کیییه کییییه؟من خودم همیشه سریالهای آقای مهران مدیری رو دوست دارم ونگاه میکنم مخصوصا شاهکارش برره رو هر روقت میبینم کلی میخندم وضعیت کنونی اجتماعی ما رو خوب طنز گونه به تصویر میکشه.سهم سرمایه های ملی رو برای مردم حواله میکنیم بهشون نقدی نمیدیم این جمله چندین بار از تریبونهای رسمی و غیر رسمی به گوشمون خورده نه؟این جملات و تیکه های این سریال خوبه.
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

دهم آبان/ آبان روز روز جشن بزرگ «آبانگان» در گرامیداشت ستاره روان (سیاره) درخشان «اَنَهیتَه/ آناهید (زهره)» و رود پهناور و خروشان «اَرِدْوی/ آمو (آمودریا)»، و بعدها ایزد بانوی بزرگ «آب‌»ها در ایران.
نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

امیری به شاهزاده ای گفت: من عاشق تو هستم.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست.

شاهزاده گفت: عاشق نیستی... عاشق به غیر نظر نمی کند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط دیندامال| |

Design By : Night Melody